الیسا جونالیسا جون، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
درسا جوندرسا جون، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه سن داره

الیسا پرنسس کوچولوی ما

الیسا در دنیای مجازی

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پرنسس کوچولوی ما بعد ار یک ماه ساختن وبلاگ ، در دنیای مجازی و سایت گوگل دیده شد . قند عسلم دیروز که داشتم تو گوگل اسم الیسا رو سرچ میکردم دیدم هم وبلاگت هستش و هم چندتا از عکس هاتو نشون میده  ، انشالله دخترم در دنیایی واقعی هم مشهور و خوشنام بشی !     ...
3 خرداد 1392

تولد دو ماهگی و رفتن به اولین مسافرت سه نفره !

    عسلکم 22 اسفند دومین ماهگرد تولدت بود... ( من از صمیم قلب این روزو به تو بهترینم تبریک میگم ) و واسه اینکه بایستی می رفتیم مراسم عروسی عمو علیرضات که 26 اسفنده حسابی سرمون شلوغ بود. از چند روز قبل که کارای خونه تکانی رو انجام داده بودم دیگه  امروز تا ظهر تموم کردم و تازه یه سری خریدامون مونده بود که عصر با بابایی و تو رفتیم بازار و تا آخر شب هم طول کشید وقتی برگشتیم خونه ساعت 12 شب شده بود . راستی امروز هم باید واکسنهای 60 روزگیتو بهت تزریق میکردیم ولی واسه اینکه فرداش می خواستیم بریم مسافرت و راه طولانی بود و برای اینکه تو اذیت نشی تصمیم گرفتیم رفتیم سبزوار اونجا واکسناتو...
2 خرداد 1392

روز اول تولد به روایت تصویر

  اولین ساعت چشم گشودن دردانه دخترم به این دنیا         دلبرم گشنت شده ...     شیر خوردی و اولین خوابت را در کنارم داری سپری میکنی       بوووووسسسسسسسسسسسس            من و تو و بابایی          تشریف بیارید ادامه مطلب         روز تولد تو  روز هزار خاطره روز تولد تو یک سبد پر از آرزو روز تولد تو روز زندگی           این هدیه آسمانی چشمانت دلبسته به شمعدانی چش...
28 ارديبهشت 1392

دل نوشته های بابا برای الیسا جون 1

فرشته نازنینم  !                                                                نه ماه منتظر آمدنت بودیم و در این مدت از نزدیک حس می کردم که مامانی چه حال و روزهای داشت (شاد ، غمگین ، خوب ، بد ، حساس و عصبی ، مهربان و صمیمی ، دلسوز و نگران و ... ) با وجود همه اینها وقتی موعد مقرر فرا رسید و گل ما متولد شد همه سختی ها فراموش شد و شادیها و خوشی هامون هزار برابر .    دردانه بابا همیشه قدردان زحمات مادرت باش و بهش احترام بگذار و صمیمانه دوسش داشته باش . ساعت 1...
28 ارديبهشت 1392

ده روز اول گل ما

دخمل مامانی                                                           شب اول رو در بیمارستان با درد و سختی فراوان در کنار تو ، مادر جون و بابا مهدی به صبح رسوندم . ساعت 7 صبح هم خانوم پرستار اومد تو اتاقمون و سوند رو ازم جدا کرد و گفت باید راه بری تا دکتر زودتر مرخصت کنه ،  اول میگفتم نه نمیتونم پاشم چون خیلی درد داشتم اما بالاخره با کمک بابایی و مادرجون از روی تخت اومدم پایین و کمی داخل اتاق قدم زدم .همش دوست داشتم نگات کنم چون وقتی چشمم به صورت ناز و معصومت میوفتاد تمام دردام از یادم م...
28 ارديبهشت 1392

اولین گردش با دخترکمان

دردانه مامان ، روزها یکی پس از دیگری گذشت و امروز شدی یک ماهه ، ماشالله وزن گیریت خیلی خوب شده و کارت شده شیر خوردن و خوابیدن در این مدت دختر خیلی خوبی بودی و فقط بعضی از شب ها یه خورده بی خواب میشدی و منو مجبور می کردی تا باهات بازی کنم. امروز تصمیم گرفتیم یه گردش کوچیکی داشته باشیم بیرون از شهر تا حالو هوایی تازه کرده باشیم ، من و تو و بابایی و مادرجون و پدرجون رفتیم باغ یکی از دوست های بابا رضا و هوا هم خدارو شکر خیلی خوب بود ( جنوب  بهترین آب و هوارو در فصل زمستان  داره و الان اینجا بهار هستش ) و کلی بهمون خوش گذشت ... یکی از اتفاق های جالب اون روز این بود که وقتی واسه عکس گرفتن گذاشتیمت رو چمن ها با دست های کوچولوت ...
28 ارديبهشت 1392

40 روز گذشت

ماه من ، امروز (91/12/2) وارد چهلمین روز تولدت شدی و این 40 روز چقدر در کنار تو دختر نازم زیبا گذشت  هر روز که میگذره ماشاالله بزرگتر خانوم تر و نازتر میشی               در این مدت مثل یه فرشته کوچولو در کنارم بودی و منم مادرانه ازت مواظبت میکردم تا بتونی خوب شیر بخوری و رشد کنی ، خداروشکر ساعت خوابیدنتم خیلی خوب شده و شبا بیشتر میذاری بخوابم   امروز با همدیگه رفتیم حمام و چقدر از حموم کردن لذت میبری منم که این اشتیاق اب بازی رو ازت میبینم خیلی خوشحال میشم وقتی که رو تنت آب میریزم لبخند کوچولو رو لبات نقش میبنده و انگار که دنیا داره بهم لبخند میزنه وای مثل یه فرشته آسمانی ب...
28 ارديبهشت 1392